Thursday, May 23, 2002

وای خدایا امروز چه روز بدی بود وحشتناک ترین روز زندگیم
وسط خیابون داشت گریه می کرد و من با نهایت سنگدلی نگاش می کردم نمی دونم چرا اینقدر بی رحم شده بودم نمی دونم چرا از اولش شروع کردم اصلا �کر نمی کردم جدی باشه یه موقعی �همیدم که کار از کار گذشته بود کاش می زد زیر گوشم کاش بهم �حش میداد کاش زیر لگد منو له می کرد ولی اون �قط اشک ریخت و من هر چی تونستم بهش گ�تم هر چی از دهنم در اومد چقدر وحشتناک بود وقتی داشتم داد می کشیدم و اون اشک می ریخت آدمها نگاهمون می کردن چقدر بد بود.ولی باید تموم میشد من اون کسی نبودم که اون می خواست من متعلق به اون نبودم هیچ وقت هم اونو مال خودم ندونستم.من هنوزم گوگولیم تا همیشه هم گوگولی می مونم.
آنسوی هر چه حر� و حدیث امروز همیشه سکوتی برای آرامش و �راموشی ما باقیست....

Wednesday, May 22, 2002

این اولین کلماتی که من توی دنیای خودم � دنیای خصوصی خودم جایی که �قط متعلق به خودمه می نویسم.
جایی که دور از هر سانسور و ترسی(از این که منو بشناسن)هر چیزی دلم خواست و هر احساسی که داشتم توش بنویسم
اینجا متعلق به منه اینجا دنیای منه دنیای سو�ی
سو�ی؟؟
بهت تبریک میگم.امیدوارم دنیای جدیدت بتونه جایی برای ابراز و خالی شدن احساساتت باشه
donyay_sofi@yahoo.com
برام ایمیل بزنید و نظرتون رو راجع به دنیام بنویسید.